خرید بک لینک
از وقتی که خانواده نکبتش کشیدن بیرون و با من کاری ندارن و ریخت نحسشونو نمیبینم، بیشتر جنگ و دعوامون سر سیگار'>سیگاره. ما جدا از هم زندگی میکنیم من تقریبا یک ساله که سیگار میکشم. چند ماه اخیر روزی یک پاکت، گاهی بیشتر. روزایی که میام پیشش و دلم سیگار میخواد باید گم شم بیرون، ماشینو روشن کنم از این تبعیدگاه بزنم بیرون که یه نخ سیگار بکشم چون توو این خونه بزرگ حق ندارم سیگار بکشم.دعواها سر همین موضوعه که توو خونه حق نداری سیگار بکشی. وگرنه بخاطر سلامتی و از رو دلسوزی نیست. فقط توو خونه سیگار نکشم. الان نزدیک ۵ صبح من چطور بزنم بیرون اخه؟ همسایههای لاشی هزارجور حرف و حدیث در میارن. از این مهمتر، حال ندارمممممممم.خستهم کرده. هربار میام اینجا به گه خوردن میندازه منو که چرا اومدم پیشش. الانم همینطور.

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:57

پاییز ۱۴۰۲ تنها دختر داییم رو دیدم. خوشگلتر و نازتر و شدیدا دوس داشتنیتر شده بود. شب تولدش بود و من براش یه شال خاکستری خریده بودم. اصلا انتظارشو نداشت، اشک توو چشاش جمع شد. گفتم: «مرجان مگه من چندتا دختر دایی دارم...» اشک روی گونهش جاری شد. ساعتها گفتیم و خندیدیم. بعدش به هرکس رسیدم گفتم «مرجانو دیدم، چقدر گل و عزیزه این دختر»...چهارشنبه ساعت ۱۰ شب، داییم پیام داد:« میم مرجان فوت شد. فردا تدفینشه»شکستمممممممممممممممممم... بدجور

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:13

ده روز پیش مریض شدم. با اتوبوس اومد ترمینال جنوب و نتونستم برم دنبالش، چون مریض بودم. صبح ساعت ۱۰ از درد پا شدم گفتم میبینی چقد مریضم؟ یه «بیغیرت» نثارم کرد و راه ساعتهای که اومده بود رو برگشت.۵ روز زجر کشیدم تا خوب شدم. ۵ روز تنهایی درد کشیدم، یک نفر نبود که یه لیوان آب جوش بهم بده بخورم گلوم آروم شه.
تقصیر اون نیست، بخت خودمه که سیاهه...

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:13

صفحه بندی